سفارش تبلیغ
صبا ویژن





























ا با عبد ا لله ( ع )

حکایتی از ملا محسن فیض و اسلام آوردن سفیر مسیحی،با اعجازی خاک کربلا....!!

پایگاه اطلاع رسانی حج وابسته به بعثه مقام معظم رهبری - در  خزینه جواهر – مرحوم شیخ نهاوندی آمده است که: در زمان یکی از سلاطین صفویه از سوی یکی از پادشاهان فرنگ، سفیری از ارکان دولت او به اصفهان (پایتخت آن روز) آمد.

نماینده‌ای که در علوم متعدد مانند ریاضی و هیئت و حساب و ستاره‌شناسی و اسطرلاب و امثال آن چیره دست و ماهر بود.

در مجالس متعدد ادعا می‌کرد که از غیب، نیت افراد و کارهای مخفی آنان خبر می‌دهد . او از علمای اسلام خواست که دلیل قاطع و برهانی شفاف و روشن بر نبوت رسول گرامی اسلام (ص) اقامه نمایند که هیچ شبهه‌ای باقی نگذارد و می‌گفت: اگر از آوردن چنین دلیل و نشانه‌ای عاجزید بدانید که دین شما بر حق نیست.

روزی سلطان از علمای بزرگ دین دعوت نمود تا در مجلس او که با حضور سفیر فرنگ تشکیل شده بود شرکت نمایند.

یکی از علماء که گفته‌اند محدث ملا محسن فیض کاشانی ‌(رحمه الله علیه) بوده رو به پیک فرنگ کرده گفت: ای سفیر مسیحی چه قدر سلطان و بزرگان دین شما کم عقلند که در چنین مساله بزرگی مانند تو را فرستاده‌اند. کسی لایق این کار است که بزرگترین مرد ملت خویش و داناترین آنان به فنون علم باشد. آن سفیر چون این کلمات سنگین را شنید از شدت ناراحتی به خود لرزید و نزدیک بود از غضب، بمیرد. صدایش بلند شد: ای عالم مسلمان سر جایت بنشین و خود داری کن، عجله مکن و از گلیم خویش پای درازتر مدار، به حق مسیح و مادرش سوگند اگر می‌دانستی چه علوم و کمالاتی نزد من است اقرار می‌کردی که مادری مانند مرا نزاییده است و تنها کسی که شایسته این کار است منم. بدرستیکه در معرکه امتحان قدر و منزلت و توان هرکس روشن شود. پس امتحان کن تا به حرف من برسی و کلامم را تصدیق نمایی.
 
در این هنگام مرحوم فیض دست در جیب خود برده و مشت بسته‌اش را بیرون آورد و روی به مسیحی پرسید: بگو در دست من چیست؟ مسیحی به مدت نیم ساعت در فکر بود به ناگاه رنگش پرید و به زردی گرایید. محدث کاشانی گفت: دیدی که چگونه نادانی‌ات بر ملا شد و ادعاهایت پوچ از کار در آمد.

سفیر مسیحی گفت: به حق مسیح و مادرش سوگند من می‌دانم در دست تو چیست ولی فکر و سکوت متحیرانه من از جهت‌ دیگری است.

پرسید: از چه جهت است؟ گفت: آنچه در دست توست مقداری از خاک بهشت است و من در فکرم تو چگونه به خاک بهشت دسترسی پیدا کرده‌ای؟

باز مرحوم فیض گفت: شاید در حساب تو اشتباه شده باشد و قواعد علمی تو ناقص باشد!

مسیحی گفت: نه، به حق مسیح و مادرش چنین نیست. پرسید: پس چگونه می‌شود خاک بهشت در دست من باشد؟ سفیر گفت: من هم فقط در همین مانده ام؟

آنگاه مرحوم کاشانی‌ با آهنگی متین گفت: ای سفیر! آنچه در دست من است قطعه ای از خاک کربلاست و پیامبر ما (ص) فرمود: "کربلا قطعه‌ای از بهشت است."

پس آیا دیگر جا دارد که ایمان نیاوری با اینکه به قواعد علمی و حساب خود، یقین داری و می‌دانی که اشتباه در آن نیست؟

مسیحی گفت: راست می‌گویی و صدایش به شهادت وحدانیت پرودگار و رسالت حضرت رسول گرامی اسلام (ص) بلند شد  و مسلمان شد.

منبع : پایگاه حج وزیارت


نوشته شده در یکشنبه 90/10/18ساعت 6:0 عصر توسط رضا صدیق پور نظرات ( ) |


Design By : Pichak